سال نو مبارک با خیلی تاخیر!.امسال بهترین عید من بود. مسافرت و ایرانگردی کوچکمان و شرکت در مراسم عروسی دوستی نازنین. شیمای عزیزم که همین وبلاگ نوشتن ها ما را به هم پیوند داد و من سعادتش را داشتم در یکی از مهمترین شبهای زندگی ش هزار کیلومتر دورتر از خا
گوشی را نگاه کردم و دیدم تماس از دست رفته دارماز مژدهدلم شور می افتدزنگ میزنمجواب نمیدهدمی افتم توی جوب!دست و پای چپم به لبه ی جوب میخورد و حسابی دردم می آیداما فکرم آنجاست که چرا مژده جوابم را نداده؟با همان حال مینشینم پشت فرمان و برمیگردم خانهامروز
پنجشنبه برایم درس بزرگی داشتامیدوارم دردش حالا حالاها خوب نشود تا شاید دیرتر یادم برودیادم بماند که اول خودمدوم خودمسوم هم اتفاقا خودم!.موهایم را دوباره زدماینبار کوتاهتر از هربار و همیشهشبیه پسر بچه ها شده ام!خودم راضیم! او هم در ظاهر پسندیده....یکم
سه ساعت است این صفحه ی یادداشت جدید باز استسه ساعت لعنتی و هی گاه و بیگاه میان کارهایم آمده م بنویسماما چی؟چطور؟حالم گرفته است چون آرزوها همیشه وقتی بعد از کلی تلاش در یک قدمی شان ایستاده م دود میشوند میروند هواچون دست روزگار برای ضدحال زدن همیشه کار
مانده بودیم در زیر زمین خانه ای که خیلی ترسناک بود مادرم همراهم بود و گیر افتاده بودیم. یکی از دوستهای قدیمی اینستاگرامیم آمد مارا نجات داد و از یک سوراخ ترسناکی ردمان کرد تا رسیدیم توی باغ اناری و پشت باغ اناری امامزاده یا مسجدی بود که صدای بلند اذا